تبليغاتX
@mehdi@
hanuz asheghe mehdiam

 

دل من تـنها بـود ،

دل من هرزه نـبـود ...

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

به کجا ؟!

معـلـوم است ، به در خانه تو !

دل من عادت داشـت ،

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

دل من ساکن دیوار و دری ،

که تو هر روز از آن می گـذری .

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغـچه بـود

که تو هر روز به آن می نگری

راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!

 

+ نوشته شده توسط سارا سعیدی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 12:59 |
 

            ما و مجنون درس عشق از یک ادیب آموختیم

                                                              او به ظاهر گشت مجنون ما به معنی سوختیم

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

 

عشق اولین تو بودی با تو من عشقو شناختم
 
ای تو عشق آخرینم رفتی و دردو شناختم
 
با تو من عشقو شناختم با تو من زندگی ساختم
 
از کسی گلایه ای نیست اگه باختم به تو باختم
 

+ نوشته شده توسط سارا سعیدی در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 17:11 |
سلام دوستای گلم

من ازتمام عزیزانی که در این مدت با من یار بودند و مرا تنها نگذاشتند کمال تشکر را دارم و امیدوارم روزگار بر وفق مرادشان گردد و امروزشان بهتر از دیروز و فردایشان بهتر از امروزشان باشد

من هم کم کم باید این خانه را ترک کنم و از تمام دوستان خداحافظی کنم

موفق باشید

+ نوشته شده توسط سارا سعیدی در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 8:34 |
 

ما آدمها لبخندهایمان را زیر پای غرورمان له می کنیم

ما آدمها عشق را باور داریم اما هیچوقت آن را نمی پذیریم و اجازه نمی دهیم به حریم قلبمان نفوذ کند

ما از نفرت بیزاریم اما خیلی زود آن را می پذیریم و اسیرش می شویم

ما احساسات لطیف و شاعرانه را نادیده می گیریم و غم را به شادی و سرور ترجیح می دهیم و در دنیای ساده و بیرحم تنهایی گم می شویم

ما آدمها رهگذران مغروری هستیم که جاده زندگی را هر روز صدها بار طی می کنیم اما لحظه ای به اطراف این جاده سبز نمی نگریم

ما فقط زندگی می کنیم که ثانیه ها بگذرند اما نمی دانیم که ثانیه ها می گذرند تا ما زندگی و عشق را تجربه کنیم

ما به تمام عقایدمان ایمان داریم و به آن احترام می گذاریم ولی گاهی وقتها آنها را فراموش می کنیم

این گونه در پرتگاه های گناه رها می شویم

ما آدمها چه کارها که نمی کنیم !

+ نوشته شده توسط سارا سعیدی در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 و ساعت 7:49 |

باران میبارد امشب
دلم غم دارد امشب
آرام جان خسته
ره میسپارد امشب
در نگاهت مانده چشمم
شاید از فکر سفر برگردی امشب
از تو دارم یادگاری
سردی این بوسه را پیوسته بر لب
قطره قطره اشک چشمم
میچکد با نم نم باران به دامن
بسته ای بار سفر را
با تو ای عاشقترین بد کرده ام من

+ نوشته شده توسط سارا سعیدی در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 18:28 |
سلام دوستای گلم

در این قسمت می خوام تعدادی از ترفندها را به اطلاع شما دوستان عزیز برسانم

به ادامه مطلب رجوع کن


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سارا سعیدی در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت 17:56 |

خدايا پروردگارا"

اشک عاشقان را به مرواريدی بدل کن تا ديگر هيچ گوهر فروشی دغدغه گوهر نداشته باشد

چين و شکن صورت عاشقان را به دريايی بدل کن تا ديگر هيچ غواصی ترس بی ابی نداشته باشد

لبهای داغمه بسته از اه عاشقان را به کويری مبدل کن که ديگر هيچ درويشی فکر چله نشينی در کوير نباشد

چشمهای به خون نشسته ی عاشقان را به لاله های سرخ تبديل کن که ديگر نداشتن لاله دل هيچ باغبانی را به درد نياورد

خدايا پروردگارا"

با تمام سخاوتت بگذار عاشقان هميشه در غم عشق بسوزند تا هميشه کسی باشد که ثنا گويی تو باشد

مگر می شود بدون عشق ترا فرياد کرد

مگر ميشود بدون داغ عشق وجود بی نهايتت را در آغوش گرفت

مگر اين ممکن است که کمری که از داغ عشق نشکسته باشد برای تو به رکوع رود

و چه بی خردند آنانی که ميگويند عشق معجزه ندارد

معجزه عشق همين را بس که سر هرعاشقی را به درگاهت به خاک پاک می کشاند

وذکر سجده را بر لبانشان جاری می سازد

خدايا پروردگارا "

من عاشقم معجزه عشق را دريافتم و سر تسليم بر آستانت فرود آوردم 

خدای مهربونم

می خوام باهات خودمونی حرف بزنم

می دونم تو بزرگتر از اونی که من بخوام باهات حرف بزنم

ولی این جور حرف زدنم را به بزرگی خودت ببخش

می خوام بگم خیلی دوست دارم خیلی..............

تو چی منو دوست داری؟

این بنده خطاکارتو

خودم جوابشو می دونم دوستم داری خیلی زیاد

چون تو اول غم سنگین عشق را به من هدیه کردی

تا من محتاج بشم

محتاج یه ناجی

یکی که دستم را بگیره و دوباره آزادم کنه

کی بهتر از خودت می تونست کمکم کنه

آره خداجون

باهدیه این عشق   من دوباره تو را پیدا کردم

ناجی به جز تو ندیدم

من که حرف دلم را در دل خودم اسیر کرده بودم

شبی به دور از شلوغی شهر

در تنهایی خویش به سراغ تو آمدم

درد دلم را با تو گفتم

تو شنیدی

و

 من سبک شدم

 رها شدم

آره خدای مهربونم از فردای آن شب دنیای من قشنگتر شد

شاید دنیا همون باشه

این من هستم که دوباره می تونم قشنگیها را ببینم

قشنگیهایی را که مدتی بود با اونها بیگانه شده بودم

دوست دارم

دوست دارم

دوست دارم

دوست دارم

+ نوشته شده توسط سارا سعیدی در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 16:36 |

 

 

 

سرنوشت

اگه تو ستاره باشی منم اون شب سیاهم


خیلی سخته اما بایداز توهم جدا شه راهم


تو اگه بودی بهارت تو دلم شکوفه می کرد


حالا رفتی چاره ای نیست منم و زمستون سرد


حالا باید به دلم گفت نمیشه که با تو باشم


این دفعه تویی همونی که باید ازش جدا شم


تو تن سیاه و سرد این شبای بی ستاره


دلخوشم به اون خیالی که ببینمت دوباره


نمیگم گناهی داری ای فرشته خیالم


این تو نیستی سرنوشت آرزوهای محالم


ولی باز اینو میدونم تو اگه نخوای نمیشه


گرچه پیشم دیگه نیستی توی قلبمی همیشه


واسه تو یه شمع روشن همیشه تو قلب من هست


نقش پررنگ نگاهت توی عمق خاطرم بست

 

 

وقت آمدنت همه خندان بودند و تو گریان

کاری کن که وقت رفتنت همه گریان باشند و تو خندان

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سارا سعیدی در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 و ساعت 23:58 |
 

 

بار الها بر جبین ما همه
ثبت کن هذا محب الفاطمه
 
فرا رسیدن ایام سوگواری فاطمیه را به تمام دوستان تسلیت عرض می کنم
 

 

 

من پذيرفتم شکســــــــت خويش را

 پندهاي عقل دور انديش را

من پذيرفتم که عشق افسانه است

 اين دل درد آشنا ديوانه است

ميروم از رفتن من شــــــــــــاد  باش

از عذاب بودنم آزاد باش

گر چه تو زودتر از من ميـــــــــــروي

 آرزو دارم ولي عاشق شوي

آرزو دارم بفــــهـــــمي درد را

تلخي برخورد هاي سرد را

 

 

اگه یکی رودیدی که وقتی داری رد میشی برمیگرده نگات می کنه   

 بدون براش مهمی

 

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می خندی برمیگرده نگات می کنه   

بدون واسش قشنگی

 

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری گریه می کنی میاد باهات اشک میریزه    

بدون دوست داره

 

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری با یه نفر دیگه حرف می زنی ترکت کرد   

بدون عاشقته

 

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری ترکش می کنی سکوت می کنه        

بدون دیوونته

 

اگه یکی رو دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله      

بدون بدونه تو می میره

 

اگه دیدی هر چی طردش می کنی ولی بازهم ریسمان دوستی را رها نمی کنه

بدون تو زندگیشی

بدون تو نفسشی

 

اگه دیدی تو رهاش کردی ولی او هنوز نه

بدون اون تو را دوست داشته ولی تو نه

 

اگه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده ویک پارچه ی سفید روشه   

 بدون از عشق تو مرده

 

 

  تا که بودیم نبودیم کسی  

              کشت ما را غم بی همنفسی

                                 تا که رفتیم همه یار شدند

                                                  خفته ایم و همه بیدار شدند

                                                                  قدرآیینه بدانیم چو هست

                                                                            نه در آن وقت که اقبال شکست

 

 

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت، عاشقان سکوت شب را ويران مي کردند

 

 

اگر دنیای ما دنیای سنگ است

بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است

اگر دنیای ما دنیای درد است

بدان عاشق شدن از بهر رنج است

اگر عاشق شدن پس یک گناه است

دل عاشق شکستن صد گناه است

 

 

 

+ نوشته شده توسط سارا سعیدی در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 11:20 |
به نام خداوند عشق

 
تو باختی...   
نامه اي بر آب و بر باد  
  
واي که چقدر سر انگشت خسته بر بخار اين پنجره ها کشيدم و ...تو نيامدي
نيامدي تا ببيني که بي تو چه تنهايم
نيامدي که شايد وجدانت راحت بماند
تا يادت نيايد که چه قولها دادي و چه قسم ها خورده بودي
نيامدي تا نشنوي تمام وجودم فرياد ميزند بي معرفت ترين دوست دنيا هستي
تا يادت نيايد که روزگاري من تمام دنيات بودم
اما تمام اينها باعث نخواهد شد تا تقدير فراموش کند بي مهري ات را
من شايد بتوانم باز هم سکوت کنم
اما مطمئنم روزگار و بازيهايش نه
نگرانم
نگرانم براي روزهايي که ميايند تا از تو تاوان بگيرند
نگرانم براي پشيماني ات زماني که هيچ سودي ندارد
روزگاري درد کشيدنت برایم عذاب اور بود
اما روزها خواهند گذشت
و 
تو
آري تو
آنچه را به من بخشيدي
ز دست ديگري باز پس خواهي گرفت
تو مرا فراموش خواهي کرد
ميدانم
من منتظر شکستنت نيستم
نفرين هم نميکنم
به حرمت عشقي که هرگز معنايش را ندانستي
به خاطر اشکهايي که به من ارزاني داشتي
به خاطر 
به خاطر خودت
اما ميدانم که اين براي فرار از سرنوشت کافي نيست
نميدانم هنوز هم ميتواني مثل قديم بخندي
اينجا هميشه سرد است
هميشه هميشه حالم خوب نيست
اما هرگز ديگر گرمايي از وجودت طلب نخواهم کرد
باورم بود کنارمي هميشه
باورت داشتم
بودنت مهمترين دليل بودنم بود
ستايش ات کردم نه آنگونه که لايقش باشي
اما چشمانم تنها تو را ميديد
تويي که امروز به جانم نيشتر زدي و تنها رفتي
بي من بمان تجربه کن ياري دگر را گرمي دستي ديگر را
بخاطر هم نياور مرا اگر اينگونه راحتي
بخند به همه بگو که شادي
ولي من که ميدانم
حتي دمي هم نمي تواني آسايش داشته باشي
آخر انچه تو با من کردي خارج از توان 
تو
بود
هرگز باور نداشتم اينچنينم کني
هرگز

ميترسم براي روزهايي که ميايند براي تو
افسوس
افسوس که تا آخرين دم ندانستم چه با من خواهي کرد
ندانستم دلت.نگاهت.دوست داشتنت همه يک فريب بود
ميترسم از روزي که چشمانت چون حال امروزم بارانيست
و درپي شانه اي براي گريستن
نميدانم يادت هست
چگونه دلي که در دستانت بود 
براي تو ميتپيد زير پايت گذاشتي
تا انجا که توان داشتي فشردي
که نشايد باري ديگر در پي ات چون کودک گرياني دوان دوان 
گوشه دامنت را بگيرد تا لحظه اي درنگ کني
        اما تو حتي نگاه هم نکردي       
نگاه نکردي
مي دانم
چون نمي توانستي
نمي توانستي ببيني آنکه زير گامهاي توست
منم
مني که تمام زندگيم بودي
مني که دنيایم را به پایت مي ريختم تا نروي
يادت مي آيد
پيش روي توی سرد دل
به چه سان اشک ريختم
 
که شايد گرماي اشکهايم دل سخت تو را نرم کند
اما چه خيال باطلي
تو نگاهت به من نبود
دلت در نهان خانه دلي ديگر بود
و
من تنها يه بازيچه
بازيچه
هرگز ندانستم چه از تو دريغ کردم
چه برايت کم گذاشتم
که بي من قصد رفتن کردي
کاش هرگز نمي ديدمت
کاش چشمانم کور بود
کاش هرگز از تو بودن نخواسته بودم
کاش
کاش مي دانستم چه با من خواهي کرد
کاش مي گفتي تو چه خواستي که من به تو ارزاني نداشتم
کاش.........
وقتي مي رفتي باورم نبود که تنها مي روي
اما تو باورهاي مرا هم درهم شکستي
هرگز نپرسيدي بي تو چه خواهم شد
ندانستي بي تو هيچم
هرگز نفهميدم در شکستنم.در نابوديم چه رازي نهفته بود
که مرا اينگونه بر باد دادي؟؟؟
بخند شاد باش براي دلي که شکستي
براي حريم حرمتي که زير پا گذاشتي
اينک در آتشي مي سوزم که تو به جانم افکندي
به کامم شوکرانيست که تو در جامم ريختي
اما من به عشق تو تا آخرين جرعه سر کشيدم
آخر باکم نبود
چون خيالم بود تو با مني
......
روزها خواهد گذشت
تو با عشقي دگر
با شادي و شور
با تب وتاب
لحظه ها را ز دست ندانسته خواهي داد
و
من با آتشي به جان و زهري به کام 
خواهم سوخت
خواهم درد کشيد
و زان پس ز ميان خاکسترم
چون ققنوس افسانه ها
جوانه مي زنم
بهار مي شوم
دوباره جان خواهم گرفت
و سرنوشت 
آنچه که با من و دلم روا داشتي 
به تو بازخواهد گرداند
نه
 سوختنت را نمي خواهم
درد کشيدنت را ارزو نداشتم
فقط از خدا يک چيز خواستم
که ترا به يکي چون خودت مبتلا کند
آن دقايق که خودت را در جسمي ديگر نظاره گر باشي
ميداني چه با من ميکردي
اما من به حرمت عشقت دم نميزدم
اسم تو صورت تو و ياد تو
تنها يک چيز را بخاطر من مياورد دروغ را
تو يک دوست را از دست دادي و من دشمنم را شناختم
راستي ميتواني بگويي چه کسي ضرر کرده؟ 
از این متن خوشم اومد برات فرستادم.
حق برداشت منفی و اضافی ممنوع
 
+ نوشته شده توسط سارا سعیدی در پنجشنبه دهم خرداد 1386 و ساعت 15:8 |
+ نوشته شده توسط سارا سعیدی در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:14 |

 

دل من ساده نشو عشق شکارت می کنه

تا بیایی به خود بیایی دوباره خامت می کنه

گول حرفاشو نخور عمرش دو روزه همیشه

تا چشماتو وا کنی عمر خوشی تموم میشه

آخر عشقا همه اشک و آهه دل من

بعد هر خوشی شب سیاه دل من

تو چشاش نگاه نکن برق نگاهش می گیره

تو را آتیش می زنه خنده رو لبهات می میره

دل من بچه نشو عاشقی درد سر داره

با آتیش بازی نکن جون خودت خطر داره

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سارا سعیدی در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:20 |

 

دلم برای شنیدن صدات تنگه عزیز

خیلی سخته غرورت رو واسه یه نفر بشکنی بعد بفهمی دوستت نداره 

 

خیلی سخته دوسش داشته باشی اما نتونی باهاش بمونی

 

خیلی سخته گریه کنی ولی بهونه نداشته باشی

 

خیلی سخته صمیمی ترین دوستت به خاطر دلایل پوچ رهات کنه

 

خیلی سخته کسی که حاضری تمومه زندگیت رو به پاش بریزی با بی رحمی  بگه دوستت ندارم

 

خیلی خیلی خیلی سخته نافرجام عاشق باشی

 

+ نوشته شده توسط سارا سعیدی در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:41 |

نمی دانم چرا رفتی.........؟

نمیدانم چرا.........؟

شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا.......؟

تا کی......؟

برای چه.......؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد

من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

آن کس گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفاییها بگو

که در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من

در حالتی ما بین اشک و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟

شاید به رسم و عادت پروانگی مان

باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهات دعا کردم

دعا کردم

+ نوشته شده توسط سارا سعیدی در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:44 |

                     سلام کسی که تو دلم درخشید

                                              من هنوزم دوست دارم ببخشید

باران می بارد امشب    دلم غم دارد امشب

وای باران باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست

یادت باشه نگفتی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سارا سعیدی در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:11 |
خدایا

به هر کس میوه سنگین عشق را می دهی

شاخه های وجودش را میشکنی

پس خود مرهمی برای شاخه های شکسته باش

+ نوشته شده توسط سارا سعیدی در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:1 |
يا رب چه چشمه ايست محبت که من از ان يک قطره اب خوردم و دريا گريستم

چگونه فراموش کنم تو را که از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم کردی.

 

عاشقی بی قرار و یاری باوفا برای خویش ساختی .

 

آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی.

 

و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردی.

 

چگونه فراموش کنم تو را

 

که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم.

 

برایم تمام اسمها بیگانه شده اند و همه خاطرات مرده اند

 

چگونه فراموش کنم تو را

 

چگونه فراموش کنم تورا

 

چگونه فراموش کنم تو را

.

.

.

.

 

+ نوشته شده توسط سارا سعیدی در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:44 |
 

 

 نابينا به ماه گفت : دوستت دارم .

 

ماه گفت : چه طوري ؟ تو که من را نمي بيني .

 

 نابينا گفت : چون نمي بينمت دوستت دارم . 

 

ماه گفت : چرا ؟ 

 

 نابينا گفت : اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم ولي حالا که نمي

بينمت عاشق خودت هستم


عشق                                      بيداد    من

باختن                  يعني                    لحظه                 عشق

جان                          سرزمين             يعني                        يعني

زندگي                                 پاک من عشق                               ليلي و

قمار                                                                                    مجنون

در                              عشق يعني ...           شدن

ساختن                                                                               عشق

دل                                                                                   يعني

كلبه                                                                        وامق و

يعني                                                                   عذرا

عشق                                                           شدن

  من                                                عشق

 فرداي                                يعني

  كودك                        مسجد

  يعني             الاقصي

عشق  من

 

عشق                                      آميختن                                         افروختن

يعني                                 به هم          عشق                               سوختن

چشمهاي                      يكجا                    يعني                       كردن

پر ز                 و غم                            دردهاي             گريه

خون/ درد                                                   بيشمار

 

  عشق                                 من

    يعني                           الاسرار

    كلبه                  مخزن

         اسرار     يعني      

 

 


خواستم از ساحل دريا تورا بخونم

  

 اما, دريا ساحل  نداشت

 

 خواستم از کوه بالابرم وفرياد بزنم دوستت دارم

  

اما,کوه صخره  داشت

 

 خواستم فرياد بزنم  ,عاشق تو هستم

 

 اما, صدام نگذاشت

 

 خواستم در دفتر خاطراتم اسم تو را بنويسم

 

 اما ,دفترم, پايان گذاشت

 

 خواستم چشمامو   ببندم وتورا تصوير کنم

 

 اما, جانم فرصتی نداشت

 

 خواستم پرواز کنم در راهت

 

  اما ,آسمان طوفانی    شدونگذاشت

 

 خواستم بميرم تا بدونی چقدر دوستت دارم

 

 اما خدا نخواست بمیریم

+ نوشته شده توسط سارا سعیدی در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:14 |

اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست

لذتي كه د رفراغ است در وصال نيست

                                                  چون در فراغ شوق وصال است

                                                                                                و در وصال بيم فراغ

 

+ نوشته شده توسط سارا سعیدی در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:29 |

 

دلم برات تنگه عزیز

دلم برات تنگه عزیز

یادی نمی کنی زمن

                                                             دارم دیوونه می شمو

                     نمی بینی نیاز من

                                                من دلم برات تنگه عزیز

                                                                       یادی نمی کنی زمن

                     دارم دیوونه می شمو نمی بینی نیازمن

                       می خوام ببینمت

                                                    فاصله از من تا خداست

                 خودم هزارو یک طرف          همه حواسم به شماست

                  وقتی نمی بینم تو را            

                                                           چشمامو واسه کی بحوام

              نفس برام سمی شده  

                                                            هوا رو با کی بخوام   

                   


 

+ نوشته شده توسط سارا سعیدی در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:38 |

اگر محبت بودم آهنگ دوست داشتن را برايت زمزمه ميکردم

اگر شمع بودم روشني شبهاي تارت ميشدم

اگر باران بودم آنقدر مي باريدم تا غبار غمهايت را از روي چهره مهربانت بردارم

حالا که نه محبت نه شمع و نه باران هستم فقط ميتوانم بگويم که همواره به يادت هستم و هميشه دوستت دارم 

دنيا را بد ساخته اند

کسي را که دوست داري، تو را دوست نميدارد

کسي که تو را دوست دارد، تو دوستش نميداري

اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد

به رسم و آئين

هرگز به هم نميرسيد و اين رنج است

زندگي يعني اين



+ نوشته شده توسط سارا سعیدی در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:48 |

زندگی

چون گل سرخیست پر از عطر و پر از برگ و پر از خار

یادمان باشد اگر گل چیدیم

عطر و خار و گل و برگ همه همسایه دیوار به دیوار همند

 

+ نوشته شده توسط سارا سعیدی در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت 12:55 |
عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم و پارو زنان به سویت فرستادم وقتی به ساحل نگاهت رسید تو چشمانت را بستی و قایقم غرق شد.

آهنگ ها تنهايي را تسکين مي دهند ولي تسکين تنهايي، تسکين درد نيست

ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سارا سعیدی در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت 12:23 |
عزیزم برو می خوام تنها باشم
بودنت برای من دردسره
میدونم تو هم ديگه خسته شدی
اگه ما باهم نباشیم بهتره

دیگه حرفی نداریم تا بزنیم
همه درها واسه ما بسته شده
دیگه بسه این قسمهای دروغ
که دلم از عاشقی خسته شده

همه قصه هارو گفتیم واسه هم واسه این ترانه هر سازی زدیم
یه روزی راهی آشتی می شدیم
یه روزی تو خط لجبازی زدیم

هر دومون بازیچه غرورو شک
فکر می کردیم همه چی رو بلدیم
بودن ما حکم عادت شده بود
نمی دیدیم که چقدر با هم بدیم

عزیزم برو می خوام تنها باشم
بودنت برای من دردسره
ديگه ترسي از جدايي ندارم
رفتن و موندن تو برابره
+ نوشته شده توسط سارا سعیدی در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 17:25 |
 ميگن  ادم توي عاشقي بايد مثل سيگار باشه با اينكه ميدونه اخرش زيره پا لهش مي كنن  ولي تا اخرش به پاي ادم مي سوزه


 

+ نوشته شده توسط سارا سعیدی در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 16:17 |

عزیزم دلت بهونه میگیره
من میگم عشقمون حیفه بمیره

من میگم خاطره هامون چی میشه
تو میگی اونم یه روزی میمیره
تو میگی اونم یه روزی میمیره

اگه از غم نمیگم نه اینکه نیست
عزیزیم دل من اهل شکوه نیست

برو بعد من با گونه های خیس
از صبوری من هرجا بنویس
از صبوری من هرجا بنویس

برو تو ولی یه روزی
آخه سینه سوزی
دومنت میگیره
میسوزی میسوزی

با دو چشم گریون
میبینی شدی پشیمون
من میگم که دیره
میسوزی میسوزی میسوزی

عزیزم به گریه های من نخند
روزگار اشک تورم در میاره
واسه گریه هات یه روزی گونه هات
میره شونه ی منو کم میاره

واسه خواب نازک نیمه شبات
بعد من کی دیگه لالایی میگه
واست از سپیده ی روشن عشق
تو شبای سرد تنهایی میگه
تو شبای سرد تنهایی میگه

برو تو ولی یه روزی
آخه سینه سوزی
دومنت میگیره
میسوزی میسوزی

با دو چشم گریون
میبینی شدی پشیمون
من میگم که دیره
میسوزی میسوزی میسوزی

برو ولی یه روزی
ولی یه روزی
برو ولی میسوزی
برو ولی میسوزی
برو ولی میسوزی

عزیزم آهویی که صید تو بود
از کمندت که رمید دیگه رمید
دلم اون مرغک مغروریه که
از رو بومی که پرید دیگه پرید
از رو بومی که پرید دیگه پرید

قطره اشکی که چکید دیگه چکید
دلی که روزی شکست دیگه شکست
عزیزم جاده ی رفتنت بدون
راه برگشت نداره یک طرفه است
راه برگشت نداره یک طرفه است

برو تو ولی یه روزی
آخه سینه سوزی
دومنت میگیره
میسوزی میسوزی

با دو چشم گریون
میبینی شدی پشیمون
من میگم که دیره
میسوزی میسوزی میسوزی

برو تو ولی یه روزی
برو ولی یه روزی
آخه سینه سوزی
دومنت میگیره
میسوزی میسوزی

با دو چشم گریون
میبینی شدی پشیمون
من میگم که دیره
میسوزی میسوزی میسوزی


+ نوشته شده توسط سارا سعیدی در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 15:45 |